تبليغاتX

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

دختر بهار


دختر بهار

در زمين عشقي نيست كه زمينت نزند ... آسمان را درياب

من اومدم

                                            به نام خدای مهربان 

میلاد با سعادت امام حسین(ع)و حضرت ابوالفضل(ع)مبارک 

                            

سلام من بلاخره آپ کردم

 

الان از جلوی آینه اومدم و دارم آپ میکنم قیافه ام هم الان این شکلیه چون تازه از استخر

اومدم : موهای فرفری که با یه تل بنفش دادمشون بالا و ابروهای نامرتب که انشاالله فردا

مرتب میشن و احساس می کنم پوستم داره کش میاد ولی زورم میاد کشویی که ۱ متر آن

طرف تره رو باز کنم و کمی مرطوب کننده بردارم.

و اما بگم از تابستان امسال یه چند جایی مهمانی رفتیم مثل خونه خاله جون و دوست

مامان و...

من روزهای فرد با شکیلا میرم استخر برای اموزش شنای تکمیلی، بعضی وقت ها هم بعد از

ظهر ها میریم بیرون.

اهان یادم افتاد یه سفر دو روزه هم رفتیم شمال که خیلی خوب بود و خیلی هم خوش

گذشت اما هنوز جای پشه خوردگیها از روی پام نرفته.

و همچنان روزهای بلند و کش دار تابستان ادامه دارد....

دلم برای رفتن به دانشگاه تنگ شده البته به غیر از روز ها و شبهای امتحاناتش ، برای

روزهایی که سر کلاس می شستیم و استاد خیلی شیرین درس میداد طوری که متوجه

نمیشدی کی زمان کلاس تموم شد(البته این نوع کلاس ها بیشتر مختص استاد دادجو بود)

دلم برای روزهایی که با بچه ها می شستیم تو محوطه دانشگاه و کلی حرف میزدیم تنگ

شده.

دلم برای مزه پرونی های بچه ها سر کلاس و خنده های دسته جمعی تنگ شده.

خلاصه دلم برای کل روزهای خوش دانشگاه تنگ شده،فکر نکنید درسم تموم شده ها نه دو

سال دیگه از درسم مونده.

چند وقت پیش که رفته بودیم خونه خالم بعد از ظهرش با دختر خالم فاطمه رفتیم تو محوطه

شهرکشون و کلی یاد و خاطره روز های خوش دوران نوجوانی رو زنده کردیم که چقذر بلا 

بودم و چه آتیش هایی که دوتایی نمی سوزوندیم ،چه قدر آن روز به ما خوش گذشت.

خوش باشید

خدانگهدار

 

 

 

 

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: یکشنبه چهارم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

این روزها

                                             به نام خدا

سلام سلام سلام

خیلی وقت بود آپ نکرده بودمبه وبلاگ های قشنگتون سر میزدم اما گاهی اقات نظر

نمی گذاشتمببخشید دیگه گذشته ها گذشته،شما هم دیگه شکوه و شکایت نکنید

خوب دیگه بریم سراغ خاطرات این چند وقته

دایی جونم اومدو کلی خوشحالمون کرده بود نسبت به چهار سال پیش یه کوچولو تغییر کرده

بود .خودش خواسته بود که همه برای استقبال به فرودگاه نریم به خاطر همین فقط بهنام

ودایی رفتند ما هم فرداش رفتیم خونه داییم (این داییم ایرانه)

دایی وقتی من رو دید بغلم کرد و گفت :(قربونت برم چه قدر خانوم شدی)(البته سری

پیش هم بچه نبودم)

بعد سوغاتی هام رو بهم دادکه دوربین عکاسی و شلوار جین وکیف جین وپلیور و

سوییشرت و شال و صابون بود مرسی دایی جون

کم کم امتحاناتم داره شروع میشه و۹ تیر تموم میشه دعا کند امتحانام رو خوب بدم تو این

روز ها هم مشغول درس خوندنم

تا اپ بعد بای

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سال نو و دایی جون

                                       به نام خدایی که بهار را آفرید

سلام

ای کاش امسال دلهایمان را به مهمانی بهار بفرستیم تا با سبزی آنها و پاکی و زلالی

جان هایمان زیبا ترین هفت سین عشق را بچینیم و ای کاش گرمترین و سبز ترین سلام را

به یکدیگر هدیه کنیم تا کینه و کدورتها را از قلبهایمان بزداییم

سال نو مبارک

 

واما بگم از تعطیلات نوروز

روز اول یعنی شنبه خانواده خاله جون و دایی عزیزو عموهای مهربون و عمه ها خونه ما برای

شام دعوت بودن وکلا با خودمون ۳۰نفر بودیم شام هم از رستوران جوجه و مخلفات گرفتیم

 خیلی خوش گذشت

 بعد از شام هم دو تا از پسر عمو های بابایی تشریف اوردن.

.روز سوم هم خونه خاله برای نهار و خونه ی عمه برای شام رفتیم

روز چهارم هم خونه ی اون یکی عمه برای شام رفتیم(وای خسته شدم انقدر رفتم مهمانی)

روز پنجم برای نهار رفتیم خونه دایی و برای شام خونه عمو جمشیدو غزاله دختر عموم شب

اومد خونه ما موند و ما فرداش برای شام خونشون رفتیم

نه نه یه وقت فکر نکنید تموم شده بازم هست

هفتم  و هشتم استراحت بود

نهم دختر عمم با خانوادش برای شام تشریف آوردن خونمون بعدش هم دخت عمو مامی با

خانوادشون تشریف آوردن

روز دهم هم ما عقد کنون پسر عمو بابا دعوت بودیم که انجا هم خوب بود ولی عالی نبود و

ولی حسابی رقصیدیم

از اونجا هم به ادامه خاله بازی پرداختیم و با خانواده عمو برای شام رفتیم خونه دختر عمم

دیگه از هر چی مهمونیه حالم بد می شه تازه این بین خونه یه هفت یا هشت نفر هم همین

جوری  رفتیم ولی در کل خوب بود

روز سیزده به در هم رفتیم در بند و تجریش امام زاده صالح(ع)وبعدش آش و بستنی و بعدش

هم خونه

یه خبر خلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی برای من

هوووووووووووووررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااا ههههههههههههههههووووووووررررااااااا

دایی جونم داره از لس انجلس تشریف میاره  ایران درست ۹ روز دیگه

هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا

بای

بیاید تو سال جدید یه کاری کنیم که تو سال ۸۹ یه تعطیلی رسمی دیگه به تعطیلات اضافه

بشه،اولین سالگردظهور مهدی(عج)تعطیل

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: جمعه چهاردهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بهار داره میاد

                                                     به نام خدا

سلام

تو این دو هفته رفتم برای خرید و کلی خرید کردم و از اقای پدر هم تشکرات فراوان از این که

هر چی رو که تا حالا خواستم رو برام تهیه کردن (مرسی بابا جون )

و همین طور از مامانی گلم که مثل بابا کلی برای ما زحمت کشیده(ممنون مامان جون)

                                                

ولی بعد از خرید کلی دلم گرفت دلم برای جوون های هم سن خودم که خیلی چیزها

دلشون می خواد اما شرایط مالی یا هر چیز دیگه ای مانع از این میشه که به خواسته

 هاشون برسن . امید وارم با لطف خدا و کمک ما انسان ها اون ها هم به خواستشون برسن.

خوب دیگه بریم سراغ خونه تکونی

ببینم چی کار ها کردید اتاقتون رو تمیز کردید من که هنوز تمیز نکردم

دلاتون رو چی دل تکونی کردید یعنی  دلا تون رو از غصه و کینه پاک کردید

به امید خدا این کارم می کنید دستور نیست خواهشه

 پیشاپیش سال خوب و پر برکتی رو برای همه شما دوست های گلم ارزو می کنم

خدا نگهدار

                       

 

 

                                   

باز کن پنجره ها را ، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را ،

جشن می گیرد ،

و بهار،

روی هر شاخه کنار هر برگ،

شمع روشن کرده است.

                                           فریدن مشیری

                                        

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سپندارمذگان

                                         به نام خالق عشق

سلام

سپندارمذگان روز عشق و محبت ایرانی مبارک

سعی نکن عاشق بشی چون عاشقی سعی کردنی نیست

عشق خود جوشه و خودش باید سراغت بیاد

امیدوارم موسیقی عشق تو زندگیتون شنیده بشه

                                                        

                              دل هاتون پاک

                                                      عشق هاتون پاک تر

                                                

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تولدم

                                              به نام خدا

سلام

تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک

                                                  

همیشه وقتی نوجوون بودم فکر می کردم اگر بیست سالم بشه چطوری میشم و چه

احساسی دارم الان میبینم که بیست سالگی خیلی خوبه آدم کلی طرفذار پیدا می کنه

امروز تولد دوست جونم زهرا هم هست یعنی من و زهرا جفتمون تو ۱۱بهمن با سه سال

تفاوت البته زهرا بزرگتره به دنیا اومدیم

زهرا جونم تولدت گلباران

 گل همیشه عاشق

دختر ماه بهمن

چی به سرم آوردی؟

ببین چه کردی با من

من اهل عشق نبودم

دل به کسی نبستم

چه کردی با دل من؟

که حالا عاشق هستم

تو از کدوم حوالی به سمت من پریدی؟

من که کسی نبودم اخه تو من چی دیدی؟

عشق بدون اما ،عشق بدون تردید

سایبونه چشاته ،دستای گرم خورشید

تو که پرنده بودی تو اسمون آبی

بگو چی شد که می خوای رو دست من بخوابی

من باورم نمی شه دختر ماه بهمن

یه آشیونه از عشق،بخوای بسازی با من

من باورم نمیشه اندازه ی تو باشم

یه معجزس اگر من  تو چشم تو صدا شم

                                                             ( شایا متجلی)

اینم یه کم خو دتحویل گیری

                                  

عکسش زیاد خوشگل نیست ولی شعرش قشنگه

تا آپ بعد و هدیه های تولد باااااااااااااااای

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: جمعه یازدهم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ماجرای منو م ک

                                              به نام خدا

سلام خوبید خوشید ، منم ای بد نیستم

دو هفته بود که امتحانای دانشگاه شروع شده بود و منم مثل چی داشتم درس می خوندم

هنوز نتیجه ی امتحانارو ندادن ولی خوب فکر می کنم بد نباشه کم خوابی هم که بد جور

داشتم ولی از خجالتش در اومدم و حسابی جبرانش کردم .

پنج شنبه هم امتحانا خدا رو شکر خدا رو شکر تموم شد شبش هم رفتیم تولد کسری

جون،پسر دختر عمم جاتون خالی خوش گذشت البته به من نه چون خیلی فکرم مشغول بود

 

میدونید چرا جون ................

اصلا بزارید از اوت ماجرا تعریف کنم

تقریبا یک ماه پیش با دوستم الهام از دانشگاه می اومدیم خونه که یک(پ) داشت از پشت

صدام میکرد خانم خانم 

برگشتم نگاه کردم دیدم نه من نمی شناسم که ایشون کی هستن ،رسید بهم و گفت من و

شما باهم کلاس زبان عمومی داشتیم من الان که شما رو دیدم  یادم اومد که تو کلاس شما    

رو دیدم ،منم یکم فکر کردم دیدم لته درست میگه منم یه چیزایی یادم میاد، بعد گفت من یه

جلسه بیشتر نیومدم سر کلاس می خواستم ببینم که کدوم درسها برای امتحان هست ،

گفتم مگه استاد حذفتون نکرده گفت اون با من . گفتم من والا الان یادم نمیاد اگه شما کتاب

همراتونه بدید بهتون بگم رفت و یه نگاهی تو ماشین کردو گفت نه  منم کتاب نیاوردم ببخشید

اگر بی ادبی نباشه من شمارم رو بهتون بدم تا شما با اس ام اس به من خبرشو بدید قبول

کردم و بهشون شب با اس ام اس خبر دادم 

بعد از اون هم یه چند تا اس ام اس برای تسلیت محرم و چیزهای دیگه دادن و من هم جواب

میدادم

شب قبل از امتحان پیام داد که چقدر درس خوندی و از این جور حرفهاو اون شب هم گذشت

تا این که ۲۳/۱۰/۸۷ رفتم سر جلسه امتحان که دیدم نیومده برای امتحان دادن امتحان رو

دادم داشتم میرفتم خونه که تلفنم زنگ خورد یه نگاه به گوشیم کردم و دیدم بله خودشه

(م ک) جواب دادم بعد از سلام و احوالپرسی گفت که من دارم شما رو میبینم شما من رو

میبینید یا نه؟ دور و برم گشتم وگفتم نه من شما رو نمی بینم شما کجایید؟

گفت الان این کیه داره بوق میزنه ؟

تو خیابون رو نگاه کردم و دیدم بله اونجا وایستاده مجبور شدم و رفتم سمتش گفت سوار شید

میرسونمتون گفتم ممنون خودم میرم  گفت تعارف نکنید سوارشید .نمیدونم چی شد که من

که خیلی راحت و بی رودربایستی به همه میگم نه نتونستم به ایشون نه بگم . بالاخره سوار

شدم ماشینش یه 206نقر آبی بود که روی داشبردش دو تا گل رز قرمز خشک بود و توی جا

سیگاریشم سه تا شکلاتtrakبود البته درش باز بود که من دیدم.

یه کم از درس و دانشگاه و این جور مسائل حرف زدیم و از خودمون گفتیم  یه کم از راه رو

اومده بودیم  که گفت شما دوست پ دارید یا نه . گفتم نه من با پ دوست نمی شم یعنی

وقتشو ندارم و از این که میخوان آدم کنترل کنن و هی بگن اینجا نرو اون جا نرو این لباس 

 نپوش با این دوستت حرف نزنو........................ خوشم نمیاد . گفت ولی من خوشم میاد که

 یکی  ازم بپرسه کجایی و غیره منم خیلی وقته با گسی نبودم و دوست دختر نگرفتم (از این

واژه گرفتن خیلی بدم اومد مگه ما دخترا جنسیم که بخوان ما رو بگیرن) حالا ما باهم باشیم

گفتم من موقعیت دوستی ندارم تو این جور دوستی ها یه سری مسولیتایی ادم داره که باید

انجامشون بدی که این کارارو هر دو طرف باید انجام بدن  من وقت این جور کارارو ندارم .

گفت مگه تو کار می کنی که وقت نداری .گفتم نه ولی نمی تونم.

ولی هر جور بود با خوش صحبتی هاش(چرب زبونی) منو قانع کرد وقتی منو سرخیابون پیاده

کرد تا من برسم خونه با تلفن با هم صحبت می کردیم و ایشون هم توی خیابون ما چرخیدن تا

من رفتم خانه .همون روز تا شب اولین اس ام اس ها رو ایشون میداد شب اول باز براش

بهونه اوردم و تا شاید قانع شه که دوستی ادامه پیدا نکنه ولی نشد که نشد اخه میدونید چیه

زیاد به دلم نچسبیده بود ولی داشتم کم کم وابستش می شدم  به نظر من تو این جو رابطه

ها اون چیزی که دو طرف فکر می کنن عشق و دوست داشتنه یه جورایی عادت و وابستگی

به همه نه دوست داشتن خیلی مادر بزرگی حرف زدم ، بگذریم صبح ها که بیدار میشدم اول

به ایشون صبح بخیر می گفتم تو طول روز هم با هم اس ام اس بازی میکردیم و اگر فرصتی

هم پیش میامد باهم صحبت می کردیم تا این که جمعه من به ایشون ساعت ۷ صبح صبحبخیر

گفتم و ایشون ساعت ۶ بعد از ظهر اولین پیام اون روزش رو بهم داد داشتم از دلشوره و ن

گرانی می مردم ولی غرورم اجازه نمیداد که بهش زنگ بزنم چون از عصبانیت داشتم منفجر

میشدم ساعت ۹یا ۹:۳۰لود که به ایشون پیام دادم که من نمی تونم این رابط رو ادامه بدم که

ایشون هم گفتن اگر کس دیگه ای هست مشکلی نیست ولی من یه دلیل قانع کننده 

می خوام بعدش قبول میکنم .منم گفتم من بلد نیستم به کسی محبت کنم(دروغ گفتم چون

من خیلی مهربون و با محبتم از خودم تعریف نمی کنم خیلیا نظرشون راجع به من اینه به خدا

راست میگم). که گفت تو می ترسی که محبت کنی وگرنه محبت کردن یاد گرفتنی نیست .

(واقعا راست می گفت) یه کم اس ام اسی باهم بحث کردیم تا اینکه بالاخره راضی شد.

ولی اون شب برای من خیلی سخت بود ولی الان بهترم .

یه دلیل دیگم اینکه پدرم رو این جور مساءل خیلی حساس اگر بفهمه با کسی هستم کاری

باهام نداره ولی دوست داره که منم تو انتخابام دقت کنم نمی دونم چرا پدرم انقدر زیاد رو من

حساسیت داره منم نمی خوام که پدرم رو که انقدر برای من زحمت می کشه ناراحت کنم

چون که من نمی تونم همه ی زحمتای بابا و مامی رو جبران کنم کوچیک ترینش اینه که لااقل

یه کم به میل اون ها رفتار کنم.

وای چقدر حرف زدم فعلا بای تا اپ بعدی

ولی راستشو بگم منم یه کم تنهام و .........

 

 

 

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: شنبه پنجم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

این چند وقتی که نبودم

                                                       به نام خدا

سلام خوبید یه چند وقتی بود که اصلا حوصله ی اپ کردن نداشتم  ولی خوب بلاخره امروز اومدم

اول از شب یلدا بگم که اصلا خوب نبود اخه اقای پدر مجبور بودن برن مسافرت بعدم من و مامی و بهنام باهم بودیم تازه هندونمون هم خراب بود  

جمعه بهنام رفت کربلا خوش به حالش یعنی اول رفتن نجف امروز تازه رسیدن کربلا دایی و پسرش هم رفته بودن بدرقه ی بهنام . شبش هم من و مامی و بابا رفتیم چند تا از پاساژای پاسداران و یه دوری زدیم و من یه تل خریدم و شام هم از بیرون گرفتیم ولی اومدیم خونه خوردیم جای همتون خالی پریروز هم رفتم یه شلوار کوتاه برای دانشگاه خریدم که رو بوتم می افته

از بابت حمله ای که به غزه شده خیلی خیلی ناراحت و متاسفم طفلکی بچه ها که پدر و مادرشون رو از دست دادن بیچاره پدر و مادرهایی که بچه هاشون رو از دست دادن

ماه محرم روا هم به همتون تسلیت میگم دلم برای مظلومیت امام حسین و همه و همه کسایی که اون روزها تو کربلا بودن خیلی میسوزه البته خوش به سعادتشون اون دنیاشونم خریدن.

 

تا اپ بعد بای

 

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: سه شنبه دهم دی 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


                                                             به نام خدا

سلام سلام تو این اپ می خوام از این هفتم براتون تعریف کنم شنبه صبح ساعت گذاشته بودم که ۵ صبح بیدار شم چون ۳۰/۷ کلاس داشتم ساعت زنگ خورد ولی من خاموشش کردم و پیش خودم گفتم:(۱۰ دقیقه دیگه بخوابم و بعد پا شم) ۱۰ دقیقه خوابیدن همانا و ساعت ۶ از خواب پا شدن همان ، بله درسته من خواب مونده بودم بلند شدم و تند تند حاظر شدم(یکی از کارهای عجیب من این که: من ۲۰دقیقه ای حاضر شدم!)راه افتادم سمت دانشگاه ،ساعت ۸ رسیدم دانشگاه اولین کلاسم عربی بود بعدش کلاس نداشتم تا ساعت یک چون هیچ کدوم از دوستام نبودند منم رفتم تو یکی از کلاس ها که درس بخونم که یه اقایی اومد تو و بعد از کمی مقدمه چینی شروع به صحبت کردو نذاشت درس بخونم احساس می کردم اگر بلند شم و برم بیرون بی ادبی کردم  به خاطر همین به یکی از دوستام اس ام اس دادم که به من زنگ بزن و دوستم همین کار رو کرد و منم الکی گفتم باشه الان میام پایین وقتی داشتم  می رفتم پایین پسره که فکر می کنم ۳۰سالش بود گفت:(یا شما شمارتون رو به من بدید یا من شماره بدم که بیشتر باهم اشنا بشیم )

من از تعجب کم مونده بود شاخام در بیاد مونده بودم این چه طور با این ... روش شده همچین حرفی بزنه بعد که دید من حاظر به این کار نیستم می گه راجع به من فکر بد نکن من جای برادر تو هستم .تو دلم گفتم :(البته بیشتر جای پدرم هستید)که خودم از این حرفم خندم گرفت

 

یه کم بعدش دوستم اومد نشسته بودیم و اهنگ گوش میدادیم که یه اقای دیگه امد و از جلوی در کلاس به من اشاره کرد که بیا بیرون من اول فکر کردم با دوستم که بعد دیدم نه انگار با منه خلاصه رفتم بیرون که بهم گفت من دو سه هفته پیش شما رو دیدم تو این چند هفته هر وقت خواستم بهتون بگم نشد حالا می خواستم ببینم شما مایلید باهم رابطمون رو ادامه بدیم تا ببینیم به درد هم می خوریم یا نه منم بهش گفتم شنبه جوابشو بهتون میدم. که از حالا میگم که جوابم منفیه.

یکشنبه صبح با مامی رفتیم خونه یکی از فامیلای مامی که پسرش دوست صمیمی دوران کودکی مامی بوده که الان استاد نقاشی در یکی از دانشگاه های تهران هستن خیلی خوش گذشت منم از اقای سعید خیلی خوشم امد خیلی باشخصیت بودن اتاق خیلی خیلی جالبی هم داشت .

 

دوشنبه رفتم دانشگاه استادمون نمره های امتحان میان ترم رو اورده بود که من از۸نمره شدم۵/۶ بد نبود خوبم نبود فکر می کردم نمره کامل رو بگیرم.

فردا هم که عیده پس عیدتون مبارک ما هم میریم تولدمنم می خوام دامن و یه زیله کوتاه نارنجی با تاپ بوت قهوه ای بپوشم جای همتونم خالی میکنم.

فکرهم می کنم پنج شنبه هم دانشگاه تعطیل باشه اگر شما خبر دارید به منم خبر بدید.

فعلا تا اپ بعد باااای

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شکایت

                                                به نام خدا

اول از همه می خوام از خودم شکایت کنم به خاطر گناهانی که کردم واز خدا می خواهم که من را یاری کند تا گناه نکنم ...

می خوام تو این اپ از یکی شکایت کنم که انتظار خیلی از کارها رو ازش نداشتم...

از بچگی باهم دوست بودیم تمام پاییزو زمستون وبهارو به انتظار تابستون بودم که بیان تهران تا باهم باشیم هرروز باهم خاله بازی میکردیم  همیشه اگر هم قهر میکردیم این من بودم که برای اشتی پیش قدم میشدم .هر روز بزرگ وبزرگ تر میشدیم تا اینکه زمانی که من اول راهنمایی بودم  انها هم به تهران امدن هر دوتامون خیلی خوشحال بودیم بیشتر اوقات پنج شنبه جمعه ها یا من خونه اون ها بودم یا دوستم خونه ما .همیشه از ماجراهای شیرین راه مدرسه ومعلم ها و دوستامون باهم صحبت میکردیم ،رازهامونو به هم میگفتیم وقتی با هم بودیم تا صبح می خندیدیم ،با هم خیال بافی میکردیم ،انقدر با هم ،هم فکر بودیم که از نکاه های هم دیگه  می فهمیدیم که  تو ذهن هم دیگه چی میگذره ...

چند سالی خونه هامون نزدیک هم بود تا اینکه انها اسباب کشی کردن و خانه جدیدشان از ما دور بود اولین باری که به خانه جدیدشان رفتم تو دفترچه یادداشتش نوشتم دوست خوبم فاصله ها نمی تواند ما را از هم دور کند  و زمانی که از اتاق رفت بیرون که نوشته را بخواند و زمانی که به اتاق برگشد من را بغل کردو بوسید(من اول دبیرستان و دوستم دوم دبیرستان بود)

روزها گذشت و ما بزرگو بزرگ تر شدیم وشیطنت هایمان بیشتر و بیشتر و گاهی اوقات که خانواده ها از شیطنت های پنهانیمان اگاه میشدند او همه تقصیر ها را گرذن من می انداخت و خودش قبول نمیکرد که هو هم تقصیر دارد حتی یک بار هم که خانه انها مهمان بودم حتی با من قهر کرد  قهری که من اصلا نمی دونستم سر چی هست...

وقتی من دیپلمم رو گرفتم به خاطر این که در زمان کودکی در اتفاقی بینیم شکسته بود بینیم را جراحی کردم و زمانی که دوستم به بیمارستان امد حتی نگفت دعا میکنم زودتر خوب بشی! من احساس کردم که رگه های حسادت داره کم کم به وجود میاد ...

دوستم اون سال تو کنکور قبول نشد و سال بعد  باهم شرکت کردیم من سر جلسه کنکور خودم رو فراموش کرده بودم و فقط برای اون دعا می کردم  . من دانشگاه ازاد قبول شدم و اون پیام نور که من رفتم و دوستم نرفت...

زمانی که من قبول شدم زنگ نزد که حتی بهم تبریک بگه خیلی ناراحت شدم چون از کسایی که انتظار نداشتم ، تبریک شنیدم ولی از کسی که انتظار داشتم نه ...

تا اینکه امسال در مرحله اول مجاز به انتخاب شد وقتی خبرش رو بهم داد خوشحال شدم و بهش تبریک گفتم اون هم رمزش رو داد تا برم ببینم  دیگه کسی رو قبول نداشت و رو ابرها بود تو همین دوران بود که دعوتش کردم خونمون همچین بد جوابمو داد که داشت اشکم در می اومد ...

تا اینکه جواب مرحله دوم اومد و همه انتخاباش مردود شده بود خیلی ناراحت شدم به روش نیوردم تا اینکه یه روز زنگ زد و گفت  شماره رمز منو از تو کامپیوترت پاک کن دیگم نرو تو صفحه جوابای کنکور من!منی که انقدر براش دعا کرده بودم باید جوابم این باشه

خلاصه انقدر ازش دلگیرم که سعی می کنم بهش فکر نکنم الان هم تا بهش زنگ نزنی یادی ازت نمیکنه.

پ.ن.دوستم یک سال ازم بزرگتره.

 

 

نویسنده: بهاره ׀ تاریخ: سه شنبه پنجم آذر 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to bah67.Blogfa.com / Theme by:
iTheme